زوال
از فاصله ای نزدیک غروب را می بینم
غروبی که مال من است
غروب من تاریک تر از شب
به زوالی می رود در مرداب
در این فاصله کم
در این لحظات سرد چیزی بیادم آمد
یادم آمد که این غروب را خودم ساخته ام
افراط در محبت به موجود بی محبت
طلوع را غروبی بد بو میکند
وجود پاکی که خدا آفرید .....در بی قایده گی بازی روزگار
به مسلخ بردم .... وجودم را نمی بینند
به زوال نزدیکم
افسوس و صد افسوس که عشق را نمی فهمند
شاید................ شاید.............. نه دیگر فایده ای ندارد
سلامت میکنم ای دنیای دیگر
شاید اینجا آرام باشم .....سلام ای دنیای بعد از زوال ... سلام سلام