<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>باران         </title>
<link>https://majidkz.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 20 Feb 2014 22:34:11 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>زوال</title>
<link>https://majidkz.blogfa.com/post/36</link>
<description>از فاصله ای نزدیک غروب را می بینم غروبی که مال من است غروب من تاریک تر از شب به زوالی می رود در مرداب در این فاصله کم در این لحظات سرد چیزی بیادم آمد یادم آمد که این غروب را خودم ساخته ام افراط در محبت به موجود بی محبت طلوع را غروبی بد بو میکند وجود پاکی که خدا آفرید .....در بی قایده گی بازی روزگار به مسلخ بردم .... وجودم را نمی بینند به زوال نزدیکم افسوس و صد افسوس که عشق را نمی فهمند شاید................</description>
<pubDate>Thu, 20 Feb 2014 22:34:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>majidkz</dc:creator>
<guid>majidkz.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
<item>
<title>صبور</title>
<link>https://majidkz.blogfa.com/post/34</link>
<description>من صبورم اما به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم میبندم من صبورم اما چه قدَر با همه ی عاشقی ام محزونم و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یك شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما بی دلیل از قفس كهنه ی شب می ترسم بی دلیل از همه ی تیرگی رنگ غروب و چراغی كه تو را از شب متروك دلم دور كند من صبورم اما آه ، این بغض گران صبر چه می داند چیست ********بادرود به حمید مصدق بخاطر شعر زیبایش*******</description>
<pubDate>Sun, 19 Jan 2014 04:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>majidkz</dc:creator>
<guid>majidkz.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>اسیر احساس</title>
<link>https://majidkz.blogfa.com/post/31</link>
<description>همیشه اسیر احساسم چرا آزادی از این اسارت مرا گم کرده باورم بود باید دوست داشت باید خوب گفت و خوب دید ولی نه روزگار ادبیاتی دیگر آموخته بود و با همان شکل تنبیه ام کرد که اسیر احساسات شدن یعنی قبر ، یعنی انفرادی اسیر احساس شدن بشکلی میسازدم که برزخی میشوم و رنگم خاکستری</description>
<pubDate>Tue, 31 Dec 2013 19:58:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>majidkz</dc:creator>
<guid>majidkz.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>فصل برگهای زرد</title>
<link>https://majidkz.blogfa.com/post/29</link>
<description>تو فصل برگای زرد ،توی شب های ساکت و سرد قصه بودن تو هیچ دردی رو دوا نکرد شبم سیاه و پست، آخه این عشق بود یا قفس میون عشق و هوس، زدی تو ساز دل یه نفس آی از هوس، وای از هوس، هی داد، ای وای از هوس آی از هوس، وای از هوس، هی داد، ای وای از هوس سکوت و زخم زبون سهم همین رابطه شد تموم روح و تنم زخمی این رابطه شد صدا نداره یه دست، فقط من عاشق بودم و بس تو بر هوا و هوس، فقط یک بار از خدا بترس آی از هوس، وای از هوس، هی داد، ای وای از هوس آی از هوس، وای از هوس، هی</description>
<pubDate>Sun, 15 Dec 2013 07:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>majidkz</dc:creator>
<guid>majidkz.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>حالم کشته شد </title>
<link>https://majidkz.blogfa.com/post/28</link>
<description>حالم این روزها خوب نیست حالم این روزها به مسلخ رفت بدست کسی که مثل دمای هوا بالا و پایین دارد حالم زیر تیغ تیز زبان حتی فرصت شهادت گویی نداشت حالم بدون محاکمه مرد حالم محکوم به جهل جلادم شد حالم مرد شاید در ثانیه آخر ضربان محبت و عشقی از دانستن بتواند دوباره حالم را زنده کند کاش می دانست که آنچه می شنود با آنچه واقع و صادق است تفاوت دارد کاش مه لتی میداد ای جلاد حال من اندکی صبر سحر نزدیک است سحر من دادگاه عدل خداست او فرصت میدهد او حالت را محکوم میکند به</description>
<pubDate>Fri, 13 Dec 2013 09:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>majidkz</dc:creator>
<guid>majidkz.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>گفته ها</title>
<link>https://majidkz.blogfa.com/post/26</link>
<description>گفتم که دلتنگم گفت بیخبرم گفتم خسته شدم گفت :خب حالا فهمیدم که نباید ادمه دهم این گفتگوی افتاده در جاده بی مهتاب را</description>
<pubDate>Thu, 05 Dec 2013 17:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>majidkz</dc:creator>
<guid>majidkz.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>راهی شدم</title>
<link>https://majidkz.blogfa.com/post/25</link>
<description>گفتم بی هیچ منتی با من باش چون بی هیچ منتی ترا خواستم درونت را خوب میشناسم پس با لبخند و مهر درونت مرا راهی کن</description>
<pubDate>Wed, 04 Dec 2013 21:51:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>majidkz</dc:creator>
<guid>majidkz.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>یخ عمر</title>
<link>https://majidkz.blogfa.com/post/24</link>
<description>می گویند عمر و سرمایه انسان،مانند یخ فروشی است که در تابستان اگر به موقع یخ را نفروشد ظرف مدت کوتاهی تمام سرمایه اش که همان یخهاست تبدیل به اب میشود.</description>
<pubDate>Tue, 03 Dec 2013 17:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>majidkz</dc:creator>
<guid>majidkz.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>خدا</title>
<link>https://majidkz.blogfa.com/post/23</link>
<description>خدای من کمک کمک...کمک...ای خدای من گم شده ام کوچه را گم کرده ام اخر کوچه بن بستی بود تابلو اش یادم هست نوشته بود .... خدا</description>
<pubDate>Sat, 30 Nov 2013 20:51:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>majidkz</dc:creator>
<guid>majidkz.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
<item>
<title>پر شدن ظرفیت</title>
<link>https://majidkz.blogfa.com/post/22</link>
<description>نگاه کن ..خوب نگاه کن به نقظه ذوبی رسیده ایم که در آن به ریا و دروغ یخ بسته ایم هیچ چیز سرجایش نیست او میگوید من ولی او ....او نیست برای خوردن نانی به نرخ امروز او .... او شده پشت سکه رنگین و پر لعابش حتی ذغالی رو سیاه هم نیست ظرفیتم پر شده از نگاهی که بسوی اینها دارم امانم را دروغ بریده است کجا میشود اینهمه زباله را خالی کرد روی دیوار نوشته بود لعنت بر کسی که اینجا زباله بریزد مغزم از اینهمه فکر انباشته شدن زباله های دروغ در کوچه های شب برهنه شب برهنه از</description>
<pubDate>Fri, 29 Nov 2013 06:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>majidkz</dc:creator>
<guid>majidkz.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
</channel>
</rss>
