X
تبلیغات
باران

باورم نیست که یاوری

یاور که نه

دیگر هیچ هم نیستی

چه خوشخیال بودم

که دیگر  بار این دنیای فراموش شده را بر دوشم نمیگذاری

ولی نه که تو فقط برای همین زاده شدی

برایت میترسم

دنیاا سوداگر نامردی است

میترسم در این معامله

مقروض و درمانده شوی

بخود خوبت برگرد

منتظرم...........منتظرم............منتظر

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

دلخوش به امروز و فردایم نکن

                             امروزت بدتر از دیروز

فردا هم شاید تیره از امشب

 

 

فریبم نده ای شیطان خوش خط و خال

هر چه گفتی باور داشتم

 

که امروز تاوانش را به اعماق وجودم حس میکنم

 

تو آن نبودی که برای خود ساختم

تو فریبی زیر حجاب درستی هستی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

از فاصله ای نزدیک غروب را می بینم

                                 غروبی که مال من است

غروب من تاریک تر از شب

                         به زوالی می رود در مرداب

در این فاصله کم 

                      در این لحظات سرد چیزی بیادم آمد

یادم  آمد که این غروب را خودم ساخته ام

                       افراط در محبت به موجود بی محبت

طلوع را غروبی بد بو میکند

 

وجود پاکی که خدا آفرید .....در بی قایده گی بازی روزگار

به مسلخ بردم  .... وجودم  را نمی بینند

به زوال نزدیکم

افسوس و صد افسوس که عشق را نمی فهمند

شاید................ شاید.............. نه دیگر فایده ای ندارد

سلامت میکنم ای دنیای دیگر

شاید اینجا آرام باشم .....سلام  ای دنیای بعد از زوال ... سلام سلام

 

                               

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

من صبورم اما

به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را

به غم غربت چشمان خودم میبندم

من صبورم اما

چه قدَر با همه ی عاشقی ام محزونم

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یك شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما

بی دلیل از قفس كهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی رنگ غروب

و چراغی كه تو را از شب متروك دلم دور كند

من صبورم اما

آه ، این بغض گران

صبر چه می داند چیست

********بادرود به حمید مصدق بخاطر شعر زیبایش*******

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

همیشه اسیر احساسم

چرا آزادی از این اسارت

مرا گم کرده

باورم بود باید دوست داشت

باید خوب گفت و خوب دید

ولی نه

روزگار ادبیاتی دیگر آموخته بود

و با همان شکل تنبیه ام کرد

که اسیر احساسات شدن

یعنی قبر ، یعنی انفرادی

اسیر احساس شدن

بشکلی میسازدم که

برزخی میشوم و رنگم خاکستری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

تو فصل برگای زرد ،توی شب های ساکت و سرد

قصه بودن تو هیچ دردی رو دوا نکرد

شبم سیاه و پست، آخه این عشق بود یا قفس

میون عشق و هوس، زدی تو ساز دل یه نفس

آی از هوس، وای از هوس، هی داد، ای وای از هوس

آی از هوس، وای از هوس، هی داد، ای وای از هوس

سکوت و زخم زبون سهم همین رابطه شد

تموم روح و تنم زخمی این رابطه شد

صدا نداره یه دست، فقط من عاشق بودم و بس

تو بر هوا و هوس، فقط یک بار از خدا بترس

آی از هوس، وای از هوس، هی داد، ای وای از هوس

آی از هوس، وای از هوس، هی داد، ای وای از هوس

     ( دم شهرام شکوهی گرم با این ترانه اش )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 


حالم این روزها خوب نیست

حالم این روزها به مسلخ رفت

بدست کسی که

مثل دمای هوا

بالا و پایین دارد

حالم زیر تیغ تیز زبان

حتی فرصت شهادت گویی نداشت

حالم بدون محاکمه مرد

حالم محکوم به جهل جلادم شد

حالم مرد

شاید در ثانیه آخر

ضربان محبت و عشقی

از دانستن بتواند دوباره

حالم را زنده کند

کاش می دانست که آنچه

می شنود با آنچه واقع و صادق است

تفاوت دارد

کاش مهلتی میداد

ای جلاد حال من اندکی صبر

سحر نزدیک است

سحر من دادگاه عدل خداست

او فرصت میدهد

او حالت را محکوم میکند به جرم

ناجوانمردانه و بی مورد

مطمئن باش که از او

نمی شود فرار کرد

پس میگویم

خدایا جز تو

کسی را ندارم


+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 


گفتم که دلتنگم

گفت بیخبرم

گفتم خسته شدم

گفت :خب حالا

فهمیدم که نباید ادمه دهم

این گفتگوی افتاده در جاده بی مهتاب را

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

گفتم بی هیچ منتی با من باش

چون

بی هیچ منتی ترا خواستم

درونت را خوب میشناسم

پس با لبخند و مهر

درونت مرا راهی کن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

می گویند عمر و سرمایه انسان،مانند یخ فروشی است که در تابستان

اگر به موقع یخ را نفروشد ظرف مدت کوتاهی تمام سرمایه اش که

همان یخهاست تبدیل به اب میشود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

خدای من کمک

کمک...کمک...ای خدای من

گم شده ام

کوچه  را گم کرده ام

اخر کوچه بن بستی بود

تابلو اش یادم هست

نوشته بود  .... خدا

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

نگاه کن ..خوب نگاه کن

به نقظه ذوبی رسیده ایم

که در آن به ریا و دروغ یخ بسته ایم

هیچ چیز سرجایش نیست

او میگوید من

ولی او ....او نیست

برای خوردن نانی به نرخ امروز

او  .... او شده

پشت سکه رنگین و پر لعابش

حتی ذغالی رو سیاه هم نیست

ظرفیتم پر شده از نگاهی

که بسوی اینها دارم

امانم  را دروغ بریده است

کجا میشود اینهمه زباله را خالی کرد

روی دیوار نوشته بود

لعنت بر کسی که اینجا زباله بریزد

مغزم از اینهمه فکر انباشته شدن

زباله های دروغ در کوچه های شب برهنه

شب برهنه از صداقت

در حال انفجار است

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

شما بگویید چه چیز را باورکنم؟

این روزها

همه چیز زیر سایه ای دو وجهی است

هر طرف چیزی را می گوید

راست و دروغش از کمبود درکم

از زود باوریهایم

از تکیه بر باد کردنم

مشخص نیست.

باورش برایم سخت است.

اگر هنوز در ابهامی

که من چه میگویم کافیست

چرخشی به نگاهت بیاندازی

آنگاه مثل من دیگر باور برایت

سخت میشود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

هر چه این روزها میبینم

همه در روبروی همند

همه در تضاد

بی آنکه بفهمند چون آیینه

رودر روی همند

گره ای باز نمیشود

از گفتار بی معنا و چون

شب در برابر روز

و چون گریه در برابر خنده

همه در تضاد ایستاده اند

در کنار هم به معنا می رسیم

در کنار هم به کمال نزدیکیم

در کنار هم حرفها شعر زیبای بهار

و آهنگ خوب صدای رود

و آرامش را لمس میکنیم

به نظر من هیچکس برتر از کسی نیست

اگر هست از بیدادی است

که آن خسته تنها تاب گفتن را

هیچوقت پیدا نکرد

بگذاریم حرف دلش را به صداقت بزند

شاید حرف دل او

دلمشمغولیهای ما نیز باشد

رودرویش نباش

کنارش باش

کنارش باش............کنارش باش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

صبح جمعه ای نه چندان سرد

نشسته برصندلی

به تماشای مردمی آمدم

مردمی که من دیدم

سرشار از تفاوتها بودند

از شکل ... از تیپ

از گفتگو ... از آهنگ

دسته ای بیخیال از دنیای تورم

بیخیال از بدبختی

شاد بودند

دسته ای از خیالات فرار کرده

به نشستنی در پارک پناه آورده

دسته ای در منجلاب دود

به قلیان در هوای پاک

بدون ناجی ..غرق در خنده

راستی من کجا هستم

به کدامین گروه متعلقم

خود نیز نمیدانم

نمیدانم این همه فاصله از کجا آمده

آنچه دلم میخواهد اینها نیست

در سرم توهم مدینه فاضله هم نیست

من شهر و آدمهایی را دوست دارم

که آنچه دارند با فهم دارا باشند

و آنچه ندارند به پستی نبردشان

مردمی که من دوست دارم

جای دوری نیستند

تنها به فاصله چندین سال

آنها برای عزا و عروسی

جشن و شادی

زندونی و آزادی

همیشه گلریزان بودند

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

 

برایم تازگی نداشت

دیدن البوم لحظهاییکه

گذشته بود

نمی دانستم خیلی تند می گذرد

زمان حال ....تبدیل

به عنصر تلخ گذشته میشود

گذشته ایکه بازیافت نمی شد

وقتی برگ میزنم صفحات البوم را

مرگ تدریجی جوانه هارا میبینم

امابرایم دیگر جالب نیست

که چی؟ برای چی؟

خب تمام شد عمر آن فیلم جوانی

نه کارگردان خوبی بودم

ونه بازیگر خوش نقشی

فقط به انتظار معجزه هابودم

آه ای معجزه ها بیایید

اکنونم را ببینید

کجا رفتیید؟ کجا هستید؟

پس چرا رهایم کردید؟

چه خوش باور و بیفکر بودم

حال ما ساخته و عاقبت گذشته ماست

ایکاش کمی بیشتر

به واقعیتها اندیشه می کردم

گذشته ای که گذشت

ارمغانی جز فکر برایم  نداشت

با اینکه میدانم

هیچ سودی در آن نبود

حال فقط یک خواهش

از شما

نگذارید حالتان گذشته ای بد برای

آیند ه تان باشد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

ای مسیر بی پایان

ای سرابی در انتها

ای فکر طولانی

ای خیالهای شبانه

کجا میروید

با که هستی

به دنبال چه هستی

میدانم دیر یا زود

باز میگردی

از این ارامش کوتاه

امدنت و رفتنت بی هیچ قاعده ای

در حال تکرار است

من این را نمی گویم که نرو

او هم نگفت که بمان

میان امدن و رفتنت

هیچ اتفاقی نیفتاده است

نه از زنجیره این دایره چیزی کم شد

نه به اتمسفر فشاری آمد

حال خود میدانی

حداقل مولد کسی چون خود نباش.

بگذار دهی آباد باشد تا صد شهر خراب

خود میدانی ...... خود میدانی  چه میگویم

این اسرار نیست ... حرف امروز و دیروز هم نیست

حرفی است به فاصله یک کلمه

آنهم .......... است.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 

 

سایه ای

مثل سایه همیشه دنبال منی

رهایم کن  ای سایه بی انتها

بدون تو پر پرواز میگیرم

بسوی آسمان خیال

آخرین شعر سکوتم

قافیه ای از سایه تو نخواهد داشت

آخرین شعرم منظم نیست به ریا

اگر سایه  تو ...تو.....نباشی آهنگ شعرم

گوشم را نمی آزارد

اگر ای سایه نفرین

ای بسان بختکی بی شکل  و کین

نباشی جان میگیرم

نور میگیرم

تنم داغ میشود از گرمای مهر

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 


امروز عید قربان است


ولی هر روز قربانی هایی را می بینم


در این مسلخ روزگار


امروز عید قربان است


شاید الان یا چند لحظه دیگر


کودکی ..پیرزنی .. یا هر جنبنده ای


به تیغ کند بمب و آتش و رگبار ناجوانمردی


به قربانگاه می روند آرام بی آنکه


بدانند امروز او قربانی است


راستی چرا اینگونه شد.

 

کاش ارتشها فقط پیام آور صلح بودند

 

کاش دنیا دلش به رحم می آمد

 

کاش دنیا از آن زورگویان نبود

 

کاش همه روز عید بود ولی عیدی

 

سرشار از لبخند

 

سرشار از مهر به روی همدیگر



+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  | 



« به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است...

بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند


شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است ... بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها.

واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بیا، ای همگناهِ من در این برزخ.

بهشتم نیز و هم دوزخ.

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من،

که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها.

و من می مانم و بیداد بی خوابی... »


"اخوان ثالث"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید  |